|
|
|
|
|
گونه هایم به یاد آخرین بوسه ی گرم لب های سردت همچون یخی در میان
گرمای اشک هایم ذره ذره ذوب می شوند اکنون سرمای گونه هایم همچون گدازه ایی جان و تنم را می سوزاند سراپایم از سوز فراقت در خود اشک می ریزند اما فقط چشمان بغض آلودم هستند که بی صدا از درد فراقت به گونه می بارند کجایی ای آرامش تشویش های روز و شبم ؟ ای امید دغدغه های نا ملایم زندگی ام کجایی؟ دست به آسمان گشودم رو به حضرت حق از تو نشانی خواستم اما........... اشک های پی در پی چشمانم لحظه ملاقات را از من سلب می کند سهم من از دیدارت تجسم یادت در میان اشک هایم شده است هزار راه را جار می زنند هر قطره ی شکسته از این آینه ی اشک هزاران وادی را پشت سر نهادم هزاران وادی روبروست اما تنها به جستجوی یک مقصود همه ی راه ها راه شده اند گویند هفت وادی ست راه عشق
وادی طلب وادی عشق وادی معرفت وادی استغنا وادی توحید وادی حیرت وادی فقر و فنا
معشوق من گر تو مقصود شوی هفت وادی هزاران می شود و هزاران وادی تنها یک است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
آن هنگام که بند بند وجودم در تسخیر نیم نگاهت از هم گسسته شد
چه طور اشک های چشم های بی پناهم را باور نکردی و گذشتی؟ آن هنگام که سایه ی تاریک وجودت، سوسوی چشم های شرجی زده ام را خاموش کرد ............................................................................................. یک سال دیگر هم سپری شد و من در انتظارت خاکستر گشتم لا اقل اگر نمی توانی خاکسترم را با خود ببری باد نشو و آن را بر باد نده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز دست راست و چپش را تشخیص نمی داد.
چهره اش پر از تشویش خاطر بود و سر شار از اضطراب. شاید تشخیص اضطراب و ترس در چهره اش دشوار بود اما نگاهش پر از التماس بود. التماس به چه کسی یا چه چیزی؟ نمی دانم. صورت زیبایش همرنگ وسعت خورشید بود ٫ زرد زرد٫ چشمانش هم همین طور . رنگ نگاهش زیبا بود ٫ همرنگ دریای بی کران ٫ همرنگ روشنی و سپیدی نور ماه کامل آسمان. از میان نیم نگاه کودکانه اش همه را فهمیدم . چقدر ساده عشق را می شد در چشمانش دید٫ عشق به زندگی٫ عشق به زنده بودن٫ عشق به همه کسانی که با نگاهی تحقیر آمیز او را می نگریستند. چقدر ساده بو د آن نگاه و چقدر وسیع. نمی توانستم برای لحظه ایی کوتاه پلک روی هم بگذارم٫ می ترسیدم با چشم بر هم زدنی نگاهش را از من دریغ کند. با چشمانش سخن می گفتم ٫ شاید هنوز زود بود تا صدای سخن چشم هایم را احساس کند. کودکی بیش نبود اما خاطرات زیادی از سنگ فرش های بیمارستان داشت. هنوز دست راست و چپش را نمی دانست اما بدون نیاز به کمک مادرش به تنهایی رو به سوی در ورودی آزمایشگاه در حرکت بود . بی توجه به گریه های کودکانی هم سن و سال خودش قدم های کوچک و معصومش را آهسته آهسته مرور می کرد. شاید دیگر اشک هایش دلیلی برای باریدن نداشتند. شاید این لحظه ها برایش جز تکراری بیش نبود. شاید چشمانش غریبگی را دریافته بودند. شاید احساس عجز می کردند آن چشمان زیبای مهربان. آنقدر بی تفاوت قدم می زد که با بر خورد هیاهوی جمعیت روی زمین افتاد٫ آهسته افتاد اما آنقدر درد در دل داشت که منتظر بود با تلنگری گریه کند. کودک مهربان من ٫ تو که بی هیچ ترسی از سوزن و پانسمان و تزریق خون و خیلی چیز های دیگر اشکی نمی ریزی و درد آن ها را فراموش می کنی و دم بر نمی زنی چه طور با این لغزش کوچک شکستی و چشمانت باریدن گرفت. آرام باش کودک زیبای من٫ آرام باش خورشید من ٫ آرام باش . آهسته اشک هایش را از روی گونه های مرمریش پاک کردم ٫ لبانم را به صورت زرد رنگش نزدیک کردم. صورتش سرد سرد بود ٫ انگار هیچ خون گرمی در رگ هایش جریان نداشت. .......................آهسته بو سیدمش........................ کودک زیبای من ٫ غنچه نوگل باغ خدا ٫ چه طور از کودکی رنج بیماری را به جان خریدی و شکایتی نکردی؟ نمی توانستی شکایتی کنی. به چه کسی شکایت می کردی؟ آینده ات را می دانی ٫ همین گونه است . ای کودک خورشید روی من آرام باش. نگذار غم روی قلب مهربانت سایه افکند . کاش می توانستم حصاری از جسمم برای قلب کوچکت سازم تا آینده با هیچ تلنگری نشکند و زیر نگاه های غریبگان تاب توان بیاورد. دستانش را آهسته روی سینه ام گذاشتم ٫ خواستم بفهمد که هر دوی ما با این تپش همیشگی زنده ایم ٫ با ضربانی هماهنگ و منظم . مهم نیست رنگ صورت تو با من و دیگران ٫ مهم قلب پاک و مهربان تو ست. پس آرام باش ٫ راز بودن همه ی ما در همین است در صدای تپش این قلب. صدای مادرش از دور به گوش رسید ٫ وقت تزریقش بود ٫ برای یک دفعه دیگر . چندمین دفعه بود؟ نمی دانم ٫ شاید خودش هم نمی دانست . برای آخرین بار به چشمانش خیره شدم . نگرانی از چشمانش لبریز بود ٫ گریه نمی کرد اما این دفعه اشک چشمان من به گرد هم آمده بودند٫ نفس هایم به شمارش افتاده بودند ٫ من جای او می ترسیدم ٫ با نوازش نگاه کودکانه اش انگار داشت آرامش را به من یاد آوری می کرد. کودک مهربان من به خدا می سپارمت . دستانش در دست مادرش بود اما تا لحظه آخر نگاهمان به هم بود . در انتهای راهرو به دنبالش گشتم اما ندیدمش . به آهستگی رفت و من ماندم و نگاه های پر از سوال و تشویش و ترس ...... او . به خدا می سپارمت کودک خورشید روی من. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
صفحه شطرنج دلت مات شده مثل آسمون
غبار گرفته روی اون با مهره های بی نشون مهره شاه بر باد می شه صداش تو سینه خاک می شه سرباز دیگه جا نداره توی دلت راه نداره زانو زدی پای حریف با التماس با صد فریب می خوای بازم جر بزنی تو بازی های بی بدیل؟ بازی دیگه تموم شده اون برده و پیروز شده دیگه نمی شه دوباره بازی از اول؟محاله بازی زندگی بوده این دفعه روی مهره ها مهره های صفحه تو رفته فرو تو خونه ها چه ساده بازنده شدی مات یه نیم نگاه شدی نگاه اون رنگ سراب چشمهاش مثل یه شب تار ماتت می کرد وقتی می گفت بازی بشه شطرنج خواب خواب سیاه برای تو با مهره ی تیره ی شاه خواب سفید برای من واسه شکست مهره هات |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ای آرام جان جان جان من بگو ای مهربان بی وفای گلعذار من تو ای مه روی زیبا خفته ی ماه نگار من بگو ای سرو سیمین رو و سودا و صبور من بگو حتی اگر راضی به مرگم می شوی جانان جان من بگو حتی اگر شاد از نبودم می شوی مهتاب ناز من منم شیدای عاشق آن نما انگشت عشاقان منم خوبم شناسی تو همان رسوای عشاقان به دیداری نجاتم ده از این دنیای بی مهر و سر و سامان چرا زجرم دهی هر دم به خاموشی گل باغ شبانگاهان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
با یاد رخ لیلی دیوانه شود مجنون با یاد دل شیرین دیوانه شود فرهاد با عشق گل رویش آواره شود معشوق با زلف سرمویش حیران شود این مخلوق با آن دل وانفسا در میکده ای زیبا در آینه فردا ،پنهان شود این رویا دیوانه ی یک خوابم، آواره ی یک نازم با آن نفس گرمت پیوسته چه من سازم؟ با ناز و کمی جرئت گفتم که شدم خاکت با عشق و بسی حکمت گفتم که منم راهت از دوری تو مردم با عشق تو سر بردم از یار جفا خوردم با غصه شفا دیدم ناگه مثل یک رویا یا مثل هزاران خواب با این دل وانفسا مردن نه عجب حاشاست آواره ترینم من آواره ترم بادا من با دل تو عاشق با عهد تو ام صادق با یاد تو همبستر با عشق تو آواره گفتی تو به قاموست دیگر نبود مهری فریاد بر آوردم بی تو چه کنم اکنون رفتی گل تک عشقم، رفتی تو در این وادی بی جان تو نهادی من باشد ولی ای عشقم یادت نرود از یاد عشقت نرود از دل مهرت نرود از جان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار من زیبا ترین بهانه ی عاشق شدن
مهتاب من عاشق ترین شیدای وانفسای من روز نوید و روز عید و روز آن عاشق شدن ها روز من شب بود بی تو ای امید خسته ی جان بی تو و یاد تو و اشک من و آه سحر بی تو و چشم تو و مستی آن لب های تر من به یادت هر نفس هر جا که باشم با تو ام با تو ام تنها گل عشاق و زیبا روی من من به یادت از نبودت می سپارم جان به لب تا که شاید لب رسانم بر لبانت از نبود انجمن با الهی حاجتی خواهم مرادی تو بفرما ای حبیب یاد من ماند به یادش باشد اما از پشیزی مختصر من به امید وصالت روز و شب هجران به جان را می کشم تا که شاید اندکی روی تو را دیدن به حاجاتم رسم
سال نو را به همه دوست های عزیزم تبریک می گم امید وارم سال خیلی خوبی واستون باشه و به همه آرزوهای قشنگتون برسید و قدر همدیگر را بدونید تا خدای نکرده روزی افسوسش را نخورید
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا شده جنگل باشی
یه جنگل بدون رنگ خواسته باشی درخت باشی اما بدون ساق و برگ ریشه با شی تو دل خاک بدون رشد ساقه هات آسایش مورچه باشی به جای جفت جوجه ها بزرگ بشی اما تو خاک نه زیر چشم آفتاب بری سراغ مرده ها تا بیکران تا انتها درخت باشی بی ساق و برگ ولی تو اوج و عشق خاک بوی حضور خاک فقط مستی لحظه هات باشه صدای پای مورچه ها آرامش خوابت باشه نوازش ریشه تو رو تن مرده ها باشه برای مرگ آخرین یاد تو تنها یاد باشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
در شام آخر چشم تو افتاد بر محراب من
من در عبور از دیدگان می جویمت پیدای من در شام آخراسم تو تنها کلام آخرم پیوسته می گویم به تو هستم ولی خاکسترم در شام آخر محو تو گشته همه جان و تنم جانم ستان، ما نرودر شام بی پایان من در شام آخر نیمه جان بوسیدمت ماه شبم بوسیدمت اما نشد تسکین درد سینه ام در شام آخر بغض تو تغیان شد از چشم ترم بارید روی سینه ات چشم به خون افتاده ام در شام آخر ای فلک دست خزان در دست من دست منم با کوه غم در دست سرد ماه من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||
|
|
|
|
|
دوش دیوانه ی آن مه رخ شیرین دهنان من گشتم
مست پیمانه شدم جام به کف سوی رهش ره بستم تا به دروازه ی عشاق نهادم قدمی شب بگذشت یار من با دو سه پیمانه فزون تر برگشت سوی من چشم نهاد زین کشش اش بهر چه بود که چنان مست شدم باده نخورده که نگو مست آن چشم خمار و لب میگون شده ام یار بر تار تنم٫ مست و حزان من شده ام زیرآن گرم تنت مست شده این تن من همه سر تا به قدم خاک رهت پیکر من به نگاه تو شده دلکش یک بوسه تنم بده یک جرعه از آن باده ی هوشیاری به من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط بنفشه
|
|
||